تبليغاتX
اتاق آبي من
اتاق آبي من

قبلاً ها فکر میکردم که آدم ها مثل تابع سینوس هستند :

یا منفی یک هستند ( ناراحت ) یا صفر هستند ( نه ناراحت و نه خوشحال ) و یا یک ( خوشحال )

البته یک فرق هایی هم دارند با هم ، مثلاً بعضی ها سعودی هستند و بعضی ها نزولی و یا اینکه دامنه تابع شان با هم فرق دارد ، دامنه بعضی بیشتر و بعضی کمتر

بعد ها فهمیدم که اشتباه می کردم ، انسان هایی هم هستند که مثل تابع تانژانت می مانند ...

پی نوشت :

1- دو تا وبلاگ پیدا کردم  که واقعاً ارزش وقت گذاشتن و خوندن دارن ...  یه سری بزنید ...

" lOsT PatCh " , " پیاده رو های خیس "

2- دقت کردین که این پست چه عنوان کوتاهی داره ... !!!

امضاء : رهگذر کوچه های بارانی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 0:56 توسط رهگذر کوچه های بارانی|

" مثل همیشه ابتدا معرفی وبلاگ "

اینبار دوتا وبلاگ دارم برای معرفی : وبلاگ جدیدی که اینبار به لیست وبلاگ هام اضافه شده ، اسمش هست:

اعترافات یک خشکه مقدس " ، خیلی وقته که می خونمش و از خواننده های قدیمی ش هستم 

ولی نمی دونم چرا الان دلم خواست تا توی لیست وبلاگ ها اددش کنم .

وبلاگ بعدی هم نامش هست : " فاطیما "

توصیه می کنم به این وبلاگ آخری ( فاطیما ) حتماً یک نگاهی بندازین ، واقعاً تأمل برانگیزه.


امشب هم مثل شب های گذشته خبری نبود و همه جا آرام ، اغلب شب ها همین طور است ،

آهنگ فتح بهشت را گذاشته ام و گوش می دهم به نوای آن که می برد مرا به روزهایی دور ...

تمام که می شود ، می روم به سراغ دکلمه ای با صدای مرحوم زنده یاد " خسرو شکیبایی "

چه آرامشی پیدا میکنم با این صدا ، با این دکلمه ، جز این صدا ، صدای دیگری نباید این دکلمه را می خواند :

سلام ؛ حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ٬ که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان

تا یادم نرفته است بنویسم ٬ حوالی خوابهای ما ٬ سال پر بارانی بود

می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است

اما تو لااقل ٬ حتی هر وحله ٬ گاهی ٬ هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا ٬ شبیه شمایل شقایق نیست ؟

راستی خبرت بدهم !

خواب دیده ام خانه ای خریده ام ٬ بی پرده ٬ بی پنجره ٬ بی در ٬ بی دیوار

هی بخند ! 

بی پرده بگویمت ، چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد.

فردا را به فال نیک خواهم گرفت ... دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد ٬

باد ٬ بوی نامه های کَسان من می دهد ...

 یادت می آید رفته بودی خبر  از آرامش آسمان بیاوری؟

 نه ریراجان !

نامه ام باید کوتاه باشد٬

ساده باشد ٬ بی حرفی از ابهام و آینه ٬

از نو برایت می نویسم :

حال همه ما خوب است ؛ 

اما تو باور مکن!

تمام که می شود ، نگاهی به بیرون می اندازم ...

هوا بارانی ست ...

و من شیدای باران ، باران که می بارد انگار مرا مسخ می کند ، روانه محوطه بیمارستان می شوم ...

بدون چتر ، رها از هر گونه قیدی ... ، روانه می شوم به خلوتگاه همیشگی ام ، زیر درخت بید مجنون ...

الآن البته خواب است ، برگ هایش همه ریخته ، شاخه هایش همه لخت و عریان است ... ، من ولی باز هم دوستش می دارم ، چمن ها خیس از باران اند و چیزی در درونم می گوید : ننشین ، اگر بنشینی خیس می شوی ، ننشین ، اگر بنشینی گلی می شوی ...

می گویم : خب خیس بشوم ، خب گلی بشوم ، مگر نه اینکه همه از گلیم ...

می نشینم بر روی چمن ها و حس می کنم خیسی را ... ، باران همچنان نم نم می بارد و من مستم و دیوانه و شیدا ...

نشسته ام ...

فارغ از زمان و مکان ...

به فکر فرو می روم ، به یاد گذشته ها ...

به جوانی ام که چطور گذشته و می گذرد ...

به یاد هشت سال پیش می افتم ...

حادثه ای که هیچ وقت فراموشم نمی شود

خاطرات تلخی را از اتفاقاتی به یاد می آورم که در طی این هشت سال گذشته رخ داده اند

و هنوز ، هر روز اتفاقات تلخ دیگری ، بر این کوله بار اضافه می شوند

و کوله بار خاطرات هر روز سنگین تر می شود ...

و تا آخر عمر همراهم می مانند این خاطرات ...

نمی دانم چه قدر گذشت ...

با شنیدن صدای اذان صبح به خودم می آیم ، وای که چقدر دلم می خواهد نماز بخوانم در این هوا

دلم می خواهد وضو بگیرم و نوازش سر انگشتان خنک باد را بر روی پوست صورتم و دستانم حس کنم ...

وای خدای من ، گاهی حس می کنم از من دور شده ای

چیزی در درونم می گوید : نه من همیشه همین جا هستم ، شاید این تویی که از من دور شده ای ...

---------------------

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …

گفتی: فانی قریب 

.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.


گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم …

گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال 

.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵::.


گفتم: این هم توفیق می‌خواهد

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم

 .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.


گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …

گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه 

.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰::.


گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟ 

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده 

.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴::.


گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

 .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ )::.


گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟

 گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

 .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳::.


گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

 گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله 

.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵::.


گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! … توبه می‌كنم 

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲::.


ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك 

گفتی: الیس الله بكاف عبده

 .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.


گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ 

گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما 


.::
 ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳::.

---------------------

.

و من بر میگردم به خویش ...

پی نوشت : لازم به ذکر هست که بگم بیمارستانی که فعلاً در اون مشغول به کارم یک بیمارستان بین المللی هست ، به مساحت چهل هکتار ، پنج و نیم هکتار زیر بنای ساختمان بیمارستان و سی چهار و نیم هکتار مساحت محوطه بیمارستان.

ضمناً قسمت آیه ها و گفتگو با خدا ، متنش از خودم نبود ، نام نویسنده اش رو هم نمی دونم

بعد نوشت : با اجازه ساره خانوم ، صاحب اصلی این وبلاگ ، یه تغییری در قالب و موسیقی پس زمینه میدم.

با بهترین آرزوها

امضاء : رهگذر کوچه های بارانی

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 5:56 توسط رهگذر کوچه های بارانی|

سلام به تمام شما دوستان خوب ، می دونم که این روزا اکثر شما دوستان چون از قشر دانشجو جماعت هستین ، درگیر درس خوندن و آماده شدن برای امتحانات پایان ترم هستین.

 قبل از شروع این پست می خواستم اول از همه یه وبلاگ تقریباً جدید رو معرفی کنم به دوستان ، من که خودم خوشم اومده از مطالبش و لذت می برم از خوندنش.

وبلاگی که اینبار می خوام معرفی کنم نامش هست :  "یک فنجان چای ، تلخ مثل بغض"

لینکش رو به بالای لیست نام وبلاگ های لینک شده اضافه کردم. توصیه میکنم یه سری بزنید ، اگه تونستین به آهنگ وبلاگ هم گوش کنید ، خالی از لطف نیست خوندن و شنیدن این وبلاگ ... 

پستی که امشب میخوام بذارم راستش مربوط میشه به چهارشنبه شب هفته پیش ، دقیقاً شبی که پست قبلی رو گذاشتم ، عصری رفته بودم بیرون که دسته عینکم رو درست کنم ( آخه حواسم نبود و نشسته بودم روی عینکم ولی خدا رو شکر چیزیش نشد و فقط کمی دسته اش حالت گرفت ) حدوداً ساعت 8 شب بود که داشتم بر میگشتم بیمارستان ، هوای سردی بود و سوز خیلی بدی هم داشت ، به طوری که وقتی سوز و سرما از پشت می وزید و می خورد به گردن آدم ، با وجود کاپشن و شال گردن ، باز هم آدم به لرز می افتاد.

وقتی که بر میگشتم توی راه ، توی پیاده رو کمی جلوتر ، پسری توجه منو به خودش جلب کرد که یه گوشه پیاده رو نشسته بود و یه ترازو هم جلوش بود.

اما چیزی که باعث جلب توجه من شد این بود که این پسر یک کارتن چیپس " چی توز " !!! رو باز کرده بود و کشیده بود دور خودش تا سوز و سرما کمتر اذیتش کنه و همچنان منتظر نشسته بود تا بلکه کسی بیاد و خودش رو وزن کنه و یه پولی بابتش پرداخت کنه.

رهگذر ها هم کاملاً بی توجه از کنارش می گذشتن ، انگار نه انگار که این پسری که از کنارش رد میشن وجود خارجی داره . رهگذر هایی که انگار قلبشون به سردی هوای بیرون شده بود ، رهگذر هایی کاملاً بی تفاوت نسبت به اطراف شون  ، بعضی ها تند و بعضی ها کند در حال رفتن بودن برای رسیدن به مقصد.

اون شب ، موقع خدافظی با اون پسر ، تصویر یک لبخند در ذهن ثبت شد و تنها یک چیز بود که مدام و به طور خودکار توی ذهنم تکرار می شد :

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا
آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید :
” آی آدم ها .. “

و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آبهای دور یا نزدیک
باز در گوش این نداها
” آی آدم ها… “

ساعت 10:20 دقیقه رسیدم بیمارستان و رفتم توی اتاق کارم. داشتم به معنای کلمه رهگذر فکر میکردم...

بگذریم ، بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم

با آرزوی موفقیت در امتحانات پایان ترم برای تک تک شما دوستان خوب

امضاء : رهگذر کوچه های بارانی

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 1:23 توسط رهگذر کوچه های بارانی|